تبليغاتX
غزل سرا
ديشا
ديشا
يک حادثه محال لذت بخش است /پرواز بدون بال لذت بخش است /برخيز و بيا سرزده که ديدين تو /بعد از سه چهار سال لذت بخش است
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385

از آن زمان که دلت دست این و آن افتاد

ستاره ام که تو باشی از آسمان افتاد

ستاره مرد غزل زنده شد و من شاعر

سه اتفاق بزرگی که همزمان افتاد

تو بی خیال من و شعر بودی و غم تو

شبیه یک خوره هر شب مرا به جان افتاد

نه اینکه آش دهانسوز بود عشق تو نه

نخوردم آش تو یخ کردو از دهان افتاد

عجب تقارن نحسی که بعد رقتن تو

بهار شاعریم نیز در خزان افتاد

ستاره دست غزل را گرفت و با خود برد

و مرد خسته شد و بی تو از توان افتاد

غم نبود تو و داغ ژر گشودن شعر

دوباره راه تهمتن به هفت خوان افتاد 

+ نوشته شده در 1 بعد از ظهر توسط مهدی مهدوی.