از آن زمان که دلت دست این و آن افتاد
ستاره ام که تو باشی از آسمان افتاد
ستاره مرد غزل زنده شد و من شاعر
سه اتفاق بزرگی که همزمان افتاد
تو بی خیال من و شعر بودی و غم تو
شبیه یک خوره هر شب مرا به جان افتاد
نه اینکه آش دهانسوز بود عشق تو نه
نخوردم آش تو یخ کردو از دهان افتاد
عجب تقارن نحسی که بعد رقتن تو
بهار شاعریم نیز در خزان افتاد
ستاره دست غزل را گرفت و با خود برد
و مرد خسته شد و بی تو از توان افتاد
غم نبود تو و داغ ژر گشودن شعر
دوباره راه تهمتن به هفت خوان افتاد