سلام.
این غزل رو خیلی خیلی دوست دارم.شاید بعضی از دوستان بارها و بارها شنیده باشند
ولی نمی دونم چی شد که یهو زد به سرم برم آرشیو وبلاگو زیر و رو کنم و این غزل
رو بزارم اینجا.دوست دارم وقتی خوندین نقدش کنید .ممنون از همتون...
از آن زمان که دلت دست این و آن افتاد
ستاره ام که تو باشی از آسمان افتاد
ستاره مرد غزل زنده شد و من شاعر
سه اتفاق بزرگی که همزمان افتاد
تو بی خیال من و شعر بودی و غم تو
شبیه یک خوره هر شب به جانمان افتاد
نه اینکه آش دهانسوز بود عشق تو نه
نخوردم آش تو یخ کرد و از دهان افتاد
عجب تقارن نحسی که بعد رقتن تو
بهار شاعریم نیز در خزان افتاد
ستاره دست غزل را گرفت و با خود برد
و مرد خسته شد و بی تو از توان افتاد
غم نبود تو و داغ پر گشودن شعر
دوباره راه تهمتن به هفت خوان افتاد