سلام.
این غزل رو اواخر سال گذشته گفته بودم ولی تا امروز قسمت نشده بود که تو وبلاگ بنویسمش.حقیقتش رو بخواین چون بعد از این شعر، حضرت غزل با بنده به کلی قهر تشریف دارند دلم نمیومد که این شعر رو بذارم تو وبلاگ ، چراشو خودم هم نمیدونم...خلاصه دوستان راه دوری نمیره اگه دعا کنید که یه جورایی ما دوتا با هم آشتی کنیم، ثواب داره به مولا...
بر می گردیم!؟
تصمیم داشتم به تو ایمان بیاورم
از جنس چشمهای تو قرآن بیاورم
شیطان اگرچه سجده به آدم نکرد من
روزی هزار سجده به شیطان بیاورم
می خواستم که چشم تو را یک غزل ... ولی
قسمت نشد که زیره به کرمان بیاورم
این روزها بدون تو اصلا بعید نیست
کم کم دلم بگیرد و باران بیاورم
دیگر بس است خسته ام از اینکه هر غروب
با شوق پشت پنجره گلدان بیاورم
شعرم رسیده است به جایی که ناگزیر
باید دوباره روی به قلیان بیاورم
یعنی تو را نفس نفس از خود رها کنم...