با سلام. این شعر رو به بهانه سالکوچ زنده یاد منوچهر آتشی شاعر نام آشنای بوشهر گفتم که
همین چند سال پیش در یکشنبه ای تلخ... . ولی انگار نه انگار...
وقتی دوباره رفتن تو ناگزیر شد
بوشهر در فراق تو دق کرد و پیر شد
دیگر به درد زندگی من نمی خورد
شهری که بعد رفتن تو بی امیر شد
دریا دلش گرفت و از این شهر بی امیر
پا پس کشید و بی تو از این شهر سیر شد
یعنی که قامت همه نخل ها خمید
شاعر دلش شکست و غزل گوشه گیر شد
وقتی کبوترانه از این شهر پر زدی
من مات رفتنت شدم و زود دیر شد
مانند قیصری که کند ترک روم را
رفتی و من بدون تو این شهر شوم را...
حالم گرفت از در و دیوار شهرتان
هی پک زدم به تلخی سیگار شهرتان
هی تیر می کشیدم و هی دود می شدم
هی حلقه حلقه نیست و نابود می شدم
هی رشته های من همگی پنبه می شوند
هی روزها به یاد تو یکشنبه می شوند ...