دوباره با غزل آمده ام که تحفه ای غیر از این ندارم. و با امید به اینکه بخوانید و نظراتتان را بگویید.
تا که می خواهم بگویم شعری از گیسوی تو
می وزد در دفترم عطر گل شب بوی تو
پشت پرچین خیالم واژه ها صف می کشند
مانده ام تا با کدامین واژه از ابروی تو
تا نگاهت می کنم دست و دلم گم می شوند
وای از آن سبزآبی مرموز و تو در توی تو
چشم تو تکرار تاریخ است تا می بینمت
قبله بر می گردد از بیت المقدس سوی تو
راستی چیزی به جز این نیست تعریف بهشت
اینکه بگذارم سری آشفته بر زانوی تو
باز می چینم دو لیوان چای را بر روی میز
تا که شاید آمدی از راه رو در روی تو