دلم جا مانده شاید باز پیش چشمهای تو
جزیره جای ماندن نیست این را خوب می دانم
ولی قصد سفر دارم به کیش چشمهای تو
به یاد تو می اندازد مرا این وسعت آبی
گمانم هست دریا قوم و خویش چشمها ی تو
بیا سرشار ایمان کن مرا با یک نگاهت که
اذان سر می دهم در گرگ و میش چشمهای تو
نه ترسا می شوم یکشنبه ها تا می زند ضربه
به ناقوس نگاهت آن کشیش چشمهای تو
گره افتاده در بازی و کاری بر نمی آید
نه از سرباز شعر من نه کیش چشمهای تو