از آن زمان که دلت دست این و آن افتاد
ستاره ام که تو باشی از آسمان افتاد
ستاره مرد غزل زنده شد و من شاعر
سه اتفاق بزرگی که همزمان افتاد
تو بی خیال من و شعر بودی و غم تو
شبیه یک خوره هر شب مرا به جان افتاد
نه اینکه آش دهانسوز بود عشق تو نه
نخوردم آش تو یخ کردو از دهان افتاد
عجب تقارن نحسی که بعد رقتن تو
بهار شاعریم نیز در خزان افتاد
ستاره دست غزل را گرفت و با خود برد
و مرد خسته شد و بی تو از توان افتاد
غم نبود تو و داغ ژر گشودن شعر
دوباره راه تهمتن به هفت خوان افتاد
از عکس تو و خاطره های دم دست
گنجاند در ان و زود ساکش را بست
تا این که دوباره فکر ماندن نکند
پشت سر خود هر جه که پل بود شکست
رفت و به لب جاده رسید و فورآ
فریاد کشید ای تاکسی دربست
راننده که پرسید کجا خواهی رفت
تردید نکردو گفت تا دور از دست
بعدآ به تو فکر کردوهی اه کشید
افسوس که یک عمر به پای تو نشست
از دست تو رنجید و دلش از تو گرفت
مردی که به خاطرات شعرم پیوست
حالا که دلت هوای او را کرده
مانند تمام مردم مرده پرست
رفتی و میان کوچه های این شهر
فریاد زدی که یک نفر گم شده است
گفتند نشانیش چه بود و گفتی
یک عاشق دل شگسته ساک بدست