تبليغاتX
غزل سرا
دیشا
دیشا
/یک حادثه محال لذت بخش است /پرواز بدون بال لذت بخش است /برخیز و بیا سرزده که دیدین تو /بعد از سه چهار سال لذت بخش است /
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
 

سلام.

           این غزل رو خیلی خیلی دوست دارم.شاید بعضی از دوستان بارها و بارها شنیده باشند

           ولی نمی دونم چی شد که یهو زد به سرم برم آرشیو وبلاگو زیر و رو کنم و این غزل 

           رو بزارم اینجا.دوست دارم وقتی خوندین نقدش کنید .ممنون از همتون...

 

 

از آن زمان که دلت دست این و آن افتاد

ستاره ام که تو باشی از آسمان افتاد

ستاره مرد غزل زنده شد و من شاعر

سه اتفاق بزرگی که همزمان افتاد

تو بی خیال من و شعر بودی و غم تو

شبیه یک خوره هر شب به جانمان افتاد

نه اینکه آش دهانسوز بود عشق تو نه

نخوردم آش تو یخ کرد و از دهان افتاد

عجب تقارن نحسی که بعد رقتن تو

بهار شاعریم نیز در خزان افتاد

ستاره دست غزل را گرفت و با خود برد

و مرد خسته شد و بی تو از توان افتاد

غم نبود تو و داغ پر گشودن شعر

دوباره راه تهمتن به هفت خوان افتاد 

 

+ نوشته شده در 10 قبل از ظهر توسط مهدی مهدوی.
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

 

سلام.

این غزل رو اواخر سال گذشته گفته بودم ولی تا امروز قسمت نشده بود که تو وبلاگ بنویسمش.حقیقتش رو بخواین چون بعد از این شعر، حضرت غزل با بنده به کلی قهر تشریف دارند دلم نمیومد که این شعر رو بذارم تو وبلاگ ،  چراشو خودم هم نمیدونم...خلاصه  دوستان راه دوری نمیره اگه دعا کنید که یه  جورایی ما دوتا با هم آشتی کنیم، ثواب داره به مولا...

 بر می گردیم!؟

تصمیم داشتم به تو ایمان  بیاورم

از جنس چشمهای تو قرآن بیاورم

شیطان اگرچه سجده به آدم نکرد من

روزی هزار سجده به شیطان بیاورم

می خواستم که چشم تو را یک غزل ... ولی

قسمت نشد که زیره به کرمان بیاورم

این روزها بدون تو اصلا بعید نیست

کم کم دلم بگیرد و باران بیاورم

دیگر بس است خسته ام از اینکه هر غروب

با شوق پشت پنجره گلدان بیاورم

شعرم رسیده است به جایی که ناگزیر

باید دوباره روی به قلیان بیاورم

یعنی تو را نفس نفس از خود رها کنم...

 

 

 

+ نوشته شده در 6 بعد از ظهر توسط مهدی مهدوی.
پنجشنبه سوم بهمن 1387
سلام.

غزل غزل است چه یک بیت باشد چه .... . مهم این برگ سبزی است که شما را میهمان من می کند.

و اینکه همه تان را دوست دارم و همیشه منتظر شنیدن نظرات ارزشمندتان هستم.

 

با تو یک فصل مشترک دارم تو که چشمت همیشه پاییز است

کاش بودی خودت و می دیدی بی تو اینجا چه نفرت انگیز است

رفتی و کوچه های خلوت شهر نیمه شب ها هنوز می بینند

شاعری را که پر سه هایش نیز از غزلهای تلخ لبریز است

با توام آری ای خلیل ا... که مرا برده ای به قربانگاه

دست دست از چه می کنی آخر تو که اینبار خنجرت تیز است

بی تو در هر کجای این دنیا مثل مرگ است زندگی اما

با تو فرقی نمی کند یعنی با تو بوشهر مثل تبریز است....

 

 

+ نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط مهدی مهدوی.