سلام .
باز هم غزل و اینبار غزلی با رنگ و بوی پاییز. پاییزی که من خیلی خیلی
دوستش دارم ولی این روزها در بوشهر خبری از آن نیست چون باران و سبزی و
طراوتی که من اینجا میبینم بیشتر به بهار می ماند تا پاییز...
و تو با رفتنت در یک غروب تلخ پاییزی
به روی پیکرم ناگاه آبی سرد می ریزی
ببین بعد از تو از من هیچ کس حالی نمی پرسد
جز اینکه گاه گاهی غصه ای اشکی غمی چیزی[1]
پرستوی مهاجر می روی از دشت و من ناچار
نگاهت می کنم مثل مترسک های جالیزی
نمی دانی چه حالی دارد اینکه از فشار غم
خودت را با طناب از گوشه ی سقفی بیاویزی
برایت یک بغل نی نامه در دل دارم از بس که
دلم را برده ای با خود به سبک شمس تبریزی
ببین ختم کلام اینکه تو را از خواجه پرسیدم
"نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی"
سلام.
این غزل رو خیلی خیلی دوست دارم.شاید بعضی از دوستان بارها و بارها شنیده باشند
ولی نمی دونم چی شد که یهو زد به سرم برم آرشیو وبلاگو زیر و رو کنم و این غزل
رو بزارم اینجا.دوست دارم وقتی خوندین نقدش کنید .ممنون از همتون...
از آن زمان که دلت دست این و آن افتاد
ستاره ام که تو باشی از آسمان افتاد
ستاره مرد غزل زنده شد و من شاعر
سه اتفاق بزرگی که همزمان افتاد
تو بی خیال من و شعر بودی و غم تو
شبیه یک خوره هر شب به جانمان افتاد
نه اینکه آش دهانسوز بود عشق تو نه
نخوردم آش تو یخ کرد و از دهان افتاد
عجب تقارن نحسی که بعد رقتن تو
بهار شاعریم نیز در خزان افتاد
ستاره دست غزل را گرفت و با خود برد
و مرد خسته شد و بی تو از توان افتاد
غم نبود تو و داغ پر گشودن شعر
دوباره راه تهمتن به هفت خوان افتاد
سلام.
این غزل رو اواخر سال گذشته گفته بودم ولی تا امروز قسمت نشده بود که تو وبلاگ بنویسمش.حقیقتش رو بخواین چون بعد از این شعر، حضرت غزل با بنده به کلی قهر تشریف دارند دلم نمیومد که این شعر رو بذارم تو وبلاگ ، چراشو خودم هم نمیدونم...خلاصه دوستان راه دوری نمیره اگه دعا کنید که یه جورایی ما دوتا با هم آشتی کنیم، ثواب داره به مولا...
بر می گردیم!؟
تصمیم داشتم به تو ایمان بیاورم
از جنس چشمهای تو قرآن بیاورم
شیطان اگرچه سجده به آدم نکرد من
روزی هزار سجده به شیطان بیاورم
می خواستم که چشم تو را یک غزل ... ولی
قسمت نشد که زیره به کرمان بیاورم
این روزها بدون تو اصلا بعید نیست
کم کم دلم بگیرد و باران بیاورم
دیگر بس است خسته ام از اینکه هر غروب
با شوق پشت پنجره گلدان بیاورم
شعرم رسیده است به جایی که ناگزیر
باید دوباره روی به قلیان بیاورم
یعنی تو را نفس نفس از خود رها کنم...